سامیار جونیسامیار جونی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

یکی یدونه مامان وبابا

سلام

سلام عشق مامان  !! چند روزی بود که بی حال وحوصله بودم اما فدای تو نفسم  تو فقط زود بزرگ شو تا مامان وبابا کلی کیف کنند    عزیزم 3 روز دیگه میبینمت آخه شما الان 12 هفته داری و اولین سونو غربالگیریت قرار انجام بشه  امیدوارم که همه چیز عالی عالی باشه   ...
26 آبان 1392

صدای ناز

قند عسل مامان ... نفسم مامان رفت بیمارستان صارم وتحت نطر دکتر کرم نیا قرار گرفت  92/7/18ساعت 8/30 صبج با بابا امیر رفتیم سونوگرافی بعد از 3 ساعت معطلی بلاخره صدای قلبتو شنیدم جون من همه چی عالی بود وشما تو7هفته و3روز هستی    دکتر فلب کوچولوتو نشون داد مثل قلب گنجشک میزد  129 بار میزد فدات بشم  ...
11 آبان 1392

گیج گیج

امروز 92/7/1 ومن هنوز باور ندارم که تو درون من هستی ،توی مدرسه نمیتونستم تمرکز کنم  بعد از ظهر با مامان جون رفتیم دکتر تابرام آزمایش بنویسه وبرم آزمایش تا مطمئن بشم تا شما کنجد کوچولوی مامان توی دلم جا گرفتی خلاصه رفتیم آزمایش ودادم گفت 2 ساعت دیگه آماده میشه خدا میدونه که اون 2 ساعت 2 سال گذشت  بلاخره ساعت 3 رفتم جواب و گرفتم زده بود بتا 146 پرسیدم یعنی چی ؟گفت :یعنی شما بارداری  همون موقع زنگ زدم به بابا امیر ومامان جون مژده اومدن تو مروارید کوچولو رو دادم  ...
4 آبان 1392

کار ممنوع!!!

92/7/3 امروز که تورو دارم خیلی خوشحالم شاپرک مامان !انقدر که دلم میخواد شادیمو با همه قسمت کنم  ساعت 12 به دکتر زنگ زدم ،دکتر تشخیص داد که کامپوتر برای تو کنجد من ضرری نداره اما مهمتر از بحث کامپیوتر در ارتباط بودن با بچه ها بود وشغل معلمی ونگرفتن آبله مرغان که تو بچگی نگرفته بودم   بله نفس من دکتر منو از رفتن به سرکار منع کرد،اما همه اینها فدای یه سلول از سلولهایی که داره تو بدن نازت شکل میگیره ...
4 آبان 1392

شاد شاد

نفس مامان  امروز 92/7/2 بعد از ظهر که از مدرسه اومدم رفتم دکتر ،دکتر نصیری تا آزمایش ودید گفت مبارک باشه  ومن هم دوباره قند تو دلم آب شد خلاصه همه توصیه ها رو گفت ومن ازش یه سوال کردم که قرار شد فردا زنگ بزنم ازش بپرسم  سوالم راجب کار مامان بود که من که با کامپیوتر در ارتباطم برای تو نفس مامان ضرر نداشته باشه ؟؟؟ ...
4 آبان 1392

خبر خبر!!

وای خدای من این چه حالی که من دارم چیزی درون من !!!حاصل یک عشق !! 92/6/31 روز تولد بابا امیر بود  از صبح خونه مامان جون  مونده بودم ساعت 3/30 برگشتم خونه تو راه برای بابایی گل خریدم به حال خودم شک داشتم یه تست خریدم و دیدم بله خط دومم کمرنگ شد مامانی تمام بدنم میلرزید حتی نمیتونستم گریه کنم   بابایی همون لجظه رسید خونه وقتی منو تو اون خال دید کم مونده بود سکته کنه آخه نفسم قرار نبود به این زودی بیای برا همین مامانت گیج بود خلاصه بابا امیر وفتی تست و تو دست من دید همه ماجرا رو فهمید وکلی خوشحال شد برای داشتن تو اینجوری بود      ...
4 آبان 1392
1